پایان " این وبلاگ سیاسی نیست "
پایان " سر خوشی . . . "
پایان " زبان سرخ ، سر سبز . . . "
پایان " این زندگی ! "
پایان .
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون فقط 80 تومان | 9 DVD |
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده سریال های کره ای 2009 اینجاست! |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
پایان " این وبلاگ سیاسی نیست "
پایان " سر خوشی . . . "
پایان " زبان سرخ ، سر سبز . . . "
پایان " این زندگی ! "
پایان .
گذران عمرم در بی راهه ای می گذرد که زندگی می خوانمش ، چهار چوب این بیغوله وجود مطهر انسانی ام را مملو از زشتی و سکوت کرده است . بیغوله ای که نمی دانم به چه جرمی مرا با پلیدی اش همسفر ساخته اند و کفاره کدامین گناهم اینچنین زیستن است که لحظه لحظه آن ، تنفر را از چشمان سرخ شده ام سرازیر میکنند ، چشمان سرخ شده از خون ، خون بی گناهی و ناخواسته آفریده شدن ، ناخواسته قدم به این دنیای ناهمگون گذاشتن و سرگردان بودن میان هزاران راه و بیراهه که با هوای نفس من را به خود می خوانند . گاه گاهی که به آسمان تیره و تار زندگی ام مینگرم ، افکارم برای محبوس شدن در عالم کودکی بی قراری میکنند ، آنجایی که نهایتِ تکاپوی افکارم به بازی عصرانه با " دوستان " می انجامِید و خاطره ای که به یاد می آوردم ، " گرگم به هوای " دیروز بود و بس ! چشمان معصوم و پر از خنده کودکانه ، اشکهایی که زلال بودند و پاکی را فریاد میزدند . در آینه تیره و تار زندگی مینگرم و خود را در گوشه ی غاری تنگ و تاریک میبینم که سکوت این غار هزاران بار مرگبار تر از زندگی است که به اجبار به دوش می کشم و زجه هایم به احدی نمی رسد . در کنج این غار سرد و تاریک ، " نیستی " را به " هستی " زیباتر میبینم و سکوت مرگبارش مرا خوش آید .
آزادی خواهی ، برابری و مساوات ، پایه ای ترین اصول تمامی ادیان و حکومتی است که بر شانه های آنها استوار است و فریاد برادری و دیانت سر میدهد . نسل من ، دهه شصتی های ایرانِ آریایی در تکاپوی آزادی ، صیانت از حقوق خود عقده آزادی ! آزادی ای که انسان با آن آفریده شد و خداوند در عدن به آدم و حوا ارزانی داشت . در گوشه گوشه ایران ، این سرای پر از امید که با خون هم نسل هایم سرخ شده است و لاله زارهایش از اشک های مادران سیراب و از فریاد های پدران خروشان . . . نسل من ، نسل سرکوب و نیرنگ و دروغ ! نسلی که ساده دلی اش با گلوله ، باتوم ، فحاشی و تجاوز به ناموسش پاسخ داده شد ، نسلی که فریادش از خفقان برای آزادی سر داده شد ، نسلی که ظلم ها بر آن روا داشتند و خدا برایش گریست . . . نسل من ! نسل " ما " !
حالا که فکر میکنم ، میبینم چشمام آرزوی دیدنت رو داشتن و حالا . . . سکوت تلخ و نمناکی قسمتشون شد .
روزگار تلخیست . . .

تو همچنان زنده ای و “روحت” در “وجود” ما پابرجاست ، حمایت همیشگیت و حضور گرمت در جای جای این روزگار . . .
در حیات پر از نعمتت جفا دیدی و حال هم در نبودنت ، پرده های حرمت رو میدرن و با آسودگی خیال از ” مردانگی ” ، ” مروت ” ، ” خدا ” و ” اسلام ” دم میزنند ، خداوندا این شیطان صفتان چه می خواهند ؟
چشمان خدا را گریان میکنند و از خدا طلب بخشش ؟
وای بر شما
وای بر ما که در سکوتیم ، در سکوت . . .
روحت شاد . . .
بغضم ، فریاد شو ، فریاد . . .
چند وقت است که ننوشته ام ، اما بعضی چیزها هست که گاهی آدم را وادار میکند به نوشتن !
تی-شرت ، دست بند و مهمتر از همه ، افکار سبز !
روزها از انتخابات و تقلب " فاحش " در آن میگذرد ، جنبش سبز شکل گرفت و خیلی چیزها روشن شد که مهمترین آن آزادی خواهی مردم بود ، آزادی خواهی و حق طلبی . . .
در این بین اتفاق های زشت و زیبایی روی داد که به سبب آنها ، گاها تصاویر دلخراش و گاها تصاویری زیبا به تاریخ ایران آریای هدیه شد ، شیرینترین لحظه ها یک دست " فیروزه " ای شدن خیابان ها و معابر بود و تلخ ترین آنها ، فریاد های مادری در سوگ فرزند " شهیدش " بود ، فرزندی شهید شده به دست مزدوران و باتوم به دستانی که نان شبشان را از خون پاک جوانان حق طلب و پله های ترقی شان را اجساد این شهیدان می خواندند .
روزها گذشت و گذشت و گذشت . . .
بر تاریخ ایران ، تنها لکه ننگینی بر جای ماند که خدا می داند آیندگان ما ، این ننگ مردان و زنان " بی هویت " را چگونه یاد خواهند کرد ، هزاران عکس ، هزاران فریاد ، هزاران . . . .
روزگار خنده مزحکانه ای به ساده اندیشانی می کند که این آتش زیر خاکستر را ، ساکت و بی رمق میپندارند و حق جویان جرس را در خفا .
بارها و بارها با این سوال مواجه شده ام که " آخر چه شد ؟ " کمی صبر ، سحر نزدیک است .
ما ایستاده ایم ، همچنان آزاده ایم و برای احقاق حق سهراب ها ، ندا ها و هزاران هزار شهید دیگر که نامی ازآنان به میان نیامد ، آنانکه بی نام و نشان دفن شدند و آنانکه گاه گاهی خبرهایشان از " کهریزک " ها و " اوین " ها می آید . . . . ما پشت به پشت " بهزاد " ها ایستاده ایم ، شانه به شانه " هنگامه " ها . . . ایستاده ایم که مبادا لحظه ای به خود حق تردید دهند که . . . ما هستیم !
امیدواری از فریاد های دیوارهای این شهر و آن شهر به گوش میرسد ، همان فریادی که " دیکتاتور " را خائن و " دزد " را حیوانی کثیف میخواند ، فریاد هایی که گوشه گوشه شهر و کشور ما را فرا گرفته و شهر را یکپارچه فیروزه ای کرده است ، زنده باد آزادی !
نماد های جرس و فریاد های بی صدای مردم را میبینیم و میگوییم " سکوت کرده اید ؟ " ، تنها پاسخ ، تبسمی بر لبان است و سکوت .
یاد و خاطرات را هر روز مرور میکنیم که مبادا آن روزهای ننگین از یاد رود ، ظلم ها و جفا ها ، خون های ریخته شده ، اشک های مادران ، فریاد های پدران و ناله های برادران . . . . . . زجه های خواهران . . .
ساده اندیش نباشید که ما " خفت و خاری " را پذیرفته و سکوت کرده ایم ، هرگز هرگز هرگز !